سلام دوستان: این سومین قصه از مجموعه داستانهای دوست کوچیکم پریا خانمه که  در وبلاگم قرار میدم تا هم شما از اونها لذت ببرید و هم باعث تشویق دوست 9 ساله ام پریا جون بشه لطفا نظراتتون رو برامون ارسال کنید ممنون

شلوار نمکی

 من یک شلوار هستم.

در خانه ای زندگی می کنم، اسم صاحب من رزا است.

رزا مرا خیلی دوست دارد چون یک دانه شلوار دارد که آن هم من هستم. روزی از روزها دلم گرفته بود و دلم می خواست بیرون بروم. اتفاقا همان روز رزا می خواست به دریاچه ی ارومیه برود.

 او تصمیم گرفت مرا بپوشد. خوشحال شدم و صبر کردم تا رزا به دریاچه برود. با هم به دریاچه رفتیم.

رزا در آب بازی کرد و سنگهای نمکی پیدا کرد. کم کم احساس کردم دارم سنگین می شوم. وقتی رزا از آب بیرون آمد من سفت شدم و نمی توانستم تکان بخورم. رزا از من که نمکی شده بودم خوشش آمد و خندید، من هم از خنده ی او خنده ام گرفت. چند روز مرا همان طور نگه داشت اما بعد از چند روز که دید شلواری ندارد مرا شست و من می توانستم دوباره تکان بخورم.

نویسنده : پریا ( 9ساله )
آدرس وبلاگ پریا
من و پریا منتظر نظراتتون هستیمتشویق


موضوعات مرتبط: داستان مصور

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٤ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()

سلام دوستان: این دومین قصه از مجموعه داستانهای دوست کوچیکم پریا خانمه که  در وبلاگم قرار میدم تا هم شما از اونها لذت ببرید و هم باعث تشویق دوست 9 ساله ام پریا جون بشه لطفا نظراتتون رو برامون ارسال کنید ممنون لبخند

گنجشک کوچولو 

 گنجشک کوچولو خیلی مهربان بود.

هر روز بالای یک درخت می نشست و با گلها، پروانه ها و پرندگان دیگر

 صحبت می کرد.

یک روز هوا ابری شد وباران شدیدی بارید.

گنجشک کوچولو چون خانه ای نداشت خیس خیس شد. درخت که او را خیلی دوست داشت چند برگ به او داد و به او گفت:" دوست مهربانم، با این برگها خودت را خشک کن تا سرما نخوری."

گنجشک کوچولو از درخت تشکر کرد و برگها را گرفت. روز بعد گنجشک کوچولو دوباره به آواز دلنشینش ادامه داد.
نویسنده : پریا ( 9ساله )
آدرس وبلاگ پریا
من و پریا منتظر نظراتتون هستیمتشویق


موضوعات مرتبط: داستان مصور

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()

سلام می کنم به همه خوانندگان وبلاگم از امروز به بعد داستانهای دوست کوچیکم پریا خانم رو در وبلاگم قرار میدم تا هم شما از اونها لذت ببرید و هم باعث تشویق دوست 9 ساله ام پریا جون بشه لطفا نظراتتون رو برامون ارسال کنید ممنون لبخند

داستان سارا :

 سارا کوچولو دختری بود که هیچوقت مسواک نمی زد.
 مادرش به او       می گفت:" عزیزم، دختر گلم، مسواک بزن. اگر مسواک نزنی دندانهایت خراب و سیاه می شود."
 
اما سارا قبول نمی کرد و می گفت:"مادر چرا اینقدر اصرار می کنی که مسواک بزنم، مگر این دندانها چه هستند؟"
 
مادر گفت:"سارا جان، می دانی برای دندانهای کسی که مسواک نزند چه اتفاقی می افتد؟"
 
سارا گفت:" نه، نمی دانم"سوال
 
مادرش ادامه داد:" خب الان برایت می گویم، سارا جان دندانهای کسی که مسواک نزند پوسیده می شود و می افتد و دیگر نمیتواد بدون دندان راحت غذا بخورد."
 
سارا بعد از شنیدن این حرف ها قول داد برای داشتن دندانهای تمیز و سالم همیشه مسواک بزند.
 
 
نویسنده : پریا ( 9ساله )
آدرس وبلاگ پریا
من و پریا منتظر نظراتتون هستیمتشویق
 
                                         


موضوعات مرتبط: داستان مصور

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()

 پرنده مهربان 

روزی  کوچولویی تصمیم گرفت با  اش به  پیاده روی برود

او یک    و یک را درون   اش گذاشت  

او اش را بر سر کرد   

و   را درون قرار  داد و بیرون رفت 

ناگهان تندی وزید و اش را روی 

نوک انداخت

یک کوچک زیبا که این اتفاق را دید روی  پرید

و او را با نوکش به زمین انداخت

و    کوچولو را      کرد

بعدبرای تشکر از کوچک کمی از خرده های  ریخت 

حالا دیگر   کوچک هم   بود



موضوعات مرتبط: داستان مصور

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()

داستان مصور روز سرد برای کودکان با هدف آشنایی کودکان با در مصرف کردن سوخت و انرژی ست برای مشاهده متن کامل داستان به ادامه مطلب بروید.

روز سرد

 



موضوعات مرتبط: داستان مصور
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()