پرنده مهربان 

روزی  کوچولویی تصمیم گرفت با  اش به  پیاده روی برود

او یک    و یک را درون   اش گذاشت  

او اش را بر سر کرد   

و   را درون قرار  داد و بیرون رفت 

ناگهان تندی وزید و اش را روی 

نوک انداخت

یک کوچک زیبا که این اتفاق را دید روی  پرید

و او را با نوکش به زمین انداخت

و    کوچولو را      کرد

بعدبرای تشکر از کوچک کمی از خرده های  ریخت 

حالا دیگر   کوچک هم   بود


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان مصور


تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرخ زاد | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.