سلام دوستان: این سومین قصه از مجموعه داستانهای دوست کوچیکم پریا خانمه که  در وبلاگم قرار میدم تا هم شما از اونها لذت ببرید و هم باعث تشویق دوست 9 ساله ام پریا جون بشه لطفا نظراتتون رو برامون ارسال کنید ممنون

شلوار نمکی

 من یک شلوار هستم.

در خانه ای زندگی می کنم، اسم صاحب من رزا است.

رزا مرا خیلی دوست دارد چون یک دانه شلوار دارد که آن هم من هستم. روزی از روزها دلم گرفته بود و دلم می خواست بیرون بروم. اتفاقا همان روز رزا می خواست به دریاچه ی ارومیه برود.

 او تصمیم گرفت مرا بپوشد. خوشحال شدم و صبر کردم تا رزا به دریاچه برود. با هم به دریاچه رفتیم.

رزا در آب بازی کرد و سنگهای نمکی پیدا کرد. کم کم احساس کردم دارم سنگین می شوم. وقتی رزا از آب بیرون آمد من سفت شدم و نمی توانستم تکان بخورم. رزا از من که نمکی شده بودم خوشش آمد و خندید، من هم از خنده ی او خنده ام گرفت. چند روز مرا همان طور نگه داشت اما بعد از چند روز که دید شلواری ندارد مرا شست و من می توانستم دوباره تکان بخورم.

نویسنده : پریا ( 9ساله )
آدرس وبلاگ پریا
من و پریا منتظر نظراتتون هستیمتشویق

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان مصور


تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٤ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مدیر وبلاگ کودک امروز | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.