سلام دوستان: این دومین قصه از مجموعه داستانهای دوست کوچیکم پریا خانمه که  در وبلاگم قرار میدم تا هم شما از اونها لذت ببرید و هم باعث تشویق دوست 9 ساله ام پریا جون بشه لطفا نظراتتون رو برامون ارسال کنید ممنون لبخند

گنجشک کوچولو 

 گنجشک کوچولو خیلی مهربان بود.

هر روز بالای یک درخت می نشست و با گلها، پروانه ها و پرندگان دیگر

 صحبت می کرد.

یک روز هوا ابری شد وباران شدیدی بارید.

گنجشک کوچولو چون خانه ای نداشت خیس خیس شد. درخت که او را خیلی دوست داشت چند برگ به او داد و به او گفت:" دوست مهربانم، با این برگها خودت را خشک کن تا سرما نخوری."

گنجشک کوچولو از درخت تشکر کرد و برگها را گرفت. روز بعد گنجشک کوچولو دوباره به آواز دلنشینش ادامه داد.
نویسنده : پریا ( 9ساله )
آدرس وبلاگ پریا
من و پریا منتظر نظراتتون هستیمتشویق

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان مصور


تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مدیر وبلاگ کودک امروز | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.